و خدا نزدیک است

آرتور اش
 قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"تشویق
نوشته شده در شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط سید مجتبی سیدی نظرات () |

نمبدونم با غم دوریت چه کنم......

شش ماه است که ندیدمت...صدایت را نشنیده ام.....احساست نکردم..تنها دل خوشیم اینکه بیام سر خاکت بشینم که حداقل یک بار دیگه اسمتو روی سنگ قبرت ببینم شاید احساس کنم هنوز در کنارمی.....

وقتی جایی میرم و میپرسن نام پدر....واقعا تمام دنیا رو سرم خراب میشه..........

با این همه باید باور کنم که نیستی....ولی واقعا سخته شاید هم هیچ وقت نتونم باهاش کنار بیام....

دلم برات یه ذره شدهناراحت

بیاد تمام اسیران خاک........دعایشان کنیم(پدر من رو هم فراموش نکنید)

نوشته شده در جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید مجتبی سیدی نظرات () |

به نام آنکه نامش نکوست.......

بعد از مدتی دوباره تصمیم گرفتم وبمو فعالش کنم...(بعضی وقتا میزنه به سرم...فرشته)

 

سالها دل طلب جام جم از ما می کرد

                                                     وانچه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد

بیایم ببینیم ما چی داریم و بقیه چی دارن

مخالف این نیستم که از بقیه یاد نگیریم یا چیزای خوب دیگران رو نداشته باشیم

ولی به این معتقدم که به اون چیزهائی که خودمون داریم آگاه باشیم .

آخه میدونید ما به دلیل عدم آگاهی از داشته هامون میریم دنبال همون چیزهائی که معمولا داریم و مجذوب راه و روش دیگران می شیم که در بعضی مواقع می تونه خیلی خطرناک باشه.

می خوام بگم اول خودمون رو بشناسیم که در مواجهه با دیگران مشکلی برامون بوجود نیاد.

 

نوشته شده در جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط سید مجتبی سیدی نظرات () |

چند روز پیش که برای خرید یک شاخه گل به گل فروشی رفته بودم....(می خواستم یک شاخه گل رز خوشگل بخرم)

یک دختر کوچولو که فکر کنم اگه خیلی سنشو بگم کلاس دوم بود........اومد تو مغازه و گفت آقا ببخشید یک شاخه گل برای معلمم بدین.......فروشنده گفت چه گلی می خوای داشتم نگاش میکردم ..رفت بین گلا رو نگاه میکرد(قدشم نمی رسید بعضی وقته روی انگشتای پاش وای میستاد تا بتونی ببینه........) خلاصه بعد از یک دو دقیقه یک گل انتخاب کرد......گل خوشگلی که شاید اگه میگشتی یکدونه مثل اونو تو مغازه پیدا نمیکردی..خلاصه پولشو حساب کرد و رفت.......منم خریدمو کردم و اومدم بیرون...

اما من و بد جور به یاد گذشته انداخت..گذشته ای که شاید به نوبه خودش جزء بهترین دوران زندگی باشه.

مدرسه............وای بازی کردناش تو حیاطش......تو راه مدرسه...زنگ زدن در خونه مردم و فرار کردن..............و خیلی کارای دیگه ک تا پایان دانشگاه هر کدوم یک خاطره جالب برام بود....................ولی حیف که گذشت..............

ای کاش می شد یک بار دیگه به اون دوران بر گردم...خیلی دلم تنگ شده برای اون وقتا........

 

نوشته شده در شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط سید مجتبی سیدی نظرات () |

وقتی کوچیک بودم دلم می خواست زودتر بزرگ بشم،اونقدر که هیچکی نتونه جام تصمیم بگیره،هیچ کس نتونه بهم بگه این کار رو بکن و این کار و نکن،دوست داشتم وارد دنیای آدم بزرگا بشم تا بدونم دنیاشون چه رنگیه،چه جوریه،چه شکلیه،اما حالا که وارد دنیای اونا شدم فهمیدم که دنیاشون بر خلاف اسم شون خیلی کوچیکه و همین جور خیلی تاریکه،اونقدر تاریک که از وارد شدن به اون آدم احساس ترس می کنه،آخه دنیاشون پر از کلک و سیاهیه و دنیاشون فقط گول زدن و سوء استفاده از هم دیگه است،کم کم داره حالم از دنیاشون بهم می خوره،دلم می خواد برگردون به همون دنیای بچگیمون،دنیای قهر و آشتیای الکی،دنیای یکدلی و یکرنگی،دنیای صفا و صمیمیت و راستی،دنیایی که توش دروغ پیدا نمیشه،توی اون دنیا همه خودشونن خود واقعیشون......

دلم واسه بچگیام یه ریزه شده،واسه اون بچه بازیها،جیغ زدنا،فوتبالامون  ،وسطی بازی کردنامون،دوچرخه سواری با بچه محلامون،کارتونای روزای جمعه ساعت ٢ و موسیقیه آشنای پک پک پک ...و خیلی چیزای دیگه که برام دلنشین ترین خاطره ها رو میسازه،کاش می شد واسه یه لحظه هم که شده به عقب برگردم و کوچیک بشم....و خلاصه ای کاش..................

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط سید مجتبی سیدی نظرات () |

امروز خیلی اتفاقی چشمم به دیواری افتاد که چند سالی هست که هر روز شش هفت بار از کنارش رد میشم . یه لحظه به خودم گفتم ، این دیوارها باعث محدودیت ما میشن . ولی آیا واقعاً دیوار خونه ما رو محدود میکنه ؟! … راستش نه … باید قبول کرد که دیوار به ما آرامشی میده که اگه دیوار نباشه ، اونو نداریم … و این آرامش ناشی از امنیته … ما ها معنی امنیت رو نمی فهمیم …  شاید بزرگترهامون بهتر بدونن که ارزش امنیت چه قدره … اونایی که هنوز هم وقتی تو تلویزیون صدای آژیر قرمز رو میشنون ، تنشون میلرزه …

فکر میکنم ، آدما باید یه کم فرق داشته باشن …

آدما هم همین جوری هستن … هر کسی یه دیوار دور خودش میکشه … ولی بر خلاف خونه … ظاهراً تو اون دیوار ، هیچکس از آرامش و سکوتی که برا خودش درست کرده ، راضی نیست … چون بعد از اینکه دیوارش کامل شد ، تازه می فهمه هیچ راهی برای فرار از جهنمی که برای “من” ساخته وجود نداره … و نه هیچ راهی برای “تو” های دیگه !

یادمه چند وقت پیش توی یک وب لاگ اینو خونده بودم...که:فاصله ی بین “من” ها و “تو” ها به اندازه ی تمام حرف های نگفته بین اوناست .

حالا من میگم ، فاصله ی بین “من” ها و “تو” ها ، به اندازه ی ارتفاع دیوار هایی که دور خودشون کشیدن … و حرف هایی که به خاطر ترس از این دیوار ها هیچ وقت به زبون نمیاد …

دیوار رو خراب کن … چون کسی که از این دیوار بالا بره ، مهمون نیست … دزده !

نوشته شده در شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط سید مجتبی سیدی نظرات () |

جاتون خالی دیروز رفته بودم برای آزمایش ...اونم چه آزمایش ازدواج.....خجالت

خلاصه صبح که رسیدیم اونجا اول رفتم به حساب محترم مرکز بهداشت 16000 تومان ریختم...بعدش اومدم لیوانمو تحویل گرفتم(البته گلاب به روتون)

بعدشم که یک گالن از من خون گرفتن...البته ببخشید یک سرنگ...بعد فرستادنمون سر کلاس....که آی چی کار بکنی..تو زندگی چی کار باید بکنی و خلاصه یک عالمه حرف حسابی و غیر حسابی.....که البته ای کلاسشون خداییش بدک نبود.....

تا 12 ظهر ما رو نگه داشتن...گفتن برین تو محوطه تا نتیجه آزمایش و بدن.....بلاخره یکی از کارمندا اومد...شروع کرد به صدا کردن اسما ...به این زن و شوهرا که نگاه می کردم اضطراب و نگرانی تو نگاه همشون موج میزد ...هر کی اسمشو می گفت اینگار دنیا بهش د ادن زودی میرفت می گرفت خلاصه خوند و خوند بالاخره رسید به اسم ما بلند گفت....منم پریدم گرفتمشچشمک

نتیجه آزمایش ما هم خوب بود ..........

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط سید مجتبی سیدی نظرات () |

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو....

نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو...

چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن...وسط قصه میشه سر به سر من میزارن..

تا می خواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن..

میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم...

میتونم مثل همه یک عشق بادی بسازم...تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه..

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه....

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی...میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم...میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم..

ولی با این همه حرفا باز من مثل اونا یک دروغگو میشم و همیشه ورد زبونا

یک نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم...

با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم...

من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره....

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره...

نوشته شده در جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط سید مجتبی سیدی نظرات () |

Design By : Mihantheme

نواي دل